156طاقت نمىآورد. تيرى در كمان مىنهد و مىخواهد حلقوم اين نامرد را نشانه رود.
- مولاى من، اجازه مىدهى اين نامرد را از پاى درآورم.
- نه، صبر كن. دوست ندارم آغازگر جنگ ما باشيم.
مسلم بن عوسجه تير از كمان بيرون مىنهد. 1
شمر باز مىگردد و خبر مىدهد كه ديگر نمىتوان از چهار طرف حمله كرد.
عمرسعد با تغيير در شيوه حمله، پرچم سپاه را به غلام خود مىدهد. طبل آغاز جنگ، زده مىشود و سپاه كوفه حركت مىكند.
اين صداى عمرسعد است كه در صحراى كربلا مىپيچد: «اى لشكر خدا! پيش به سوى بهشت!».
لشكر كوفه حركت مىكند و روبهروى لشكر امام مىايستد.
امام حسين عليه السلام رو به سپاه كوفه مىفرمايد: «اى مردم! سخن مرا بشنويد و در جنگ شتاب نكنيد. مىخواهم شما را نصيحت كنم».
نفسها در سينه حبس مىشود و همه منتظر شنيدن سخن امام هستند: «آيا مرا مىشناسيد؟ لحظهاى با خود فكر كنيد كه مىخواهيد خون چه كسى را بريزيد. مگر من فرزند دختر پيامبر صلى الله عليه و آله نيستم؟». 2سكوت بر تمام سپاه كوفه سايه افكنده است. هيچكس جوابى نمىدهد.
امام ادامه مىدهد: «آيا در اين هم شك داريد كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم؟ به خدا قسم، اگر امروز شرق و غرب دنيا را بگرديد، غير از من كسى را نخواهيد يافت كه پسر دختر پيامبر باشد. آيا من، خونِ كسى را ريختهام كه مىخواهيد اين گونه قصاص كنيد؟ آيا مالى را از شما تباه كردهام؟ بگوييد من چه كردهام؟». 3سكوت مرگبار سپاه كوفه، ادامه پيدا مىكند. امام حسين عليه السلام فرماندهان سپاه كوفه را