158ياران، امام را به او نشان مىدهند و از او مىخواهند سخن خود را بگويد. امام هم نگاه خود را به سوى آن مرد مىكند و منتظر شنيدن سخن او مىشود.
همۀ نگاههاى دو لشكر به اين مرد است. به راستى، او چه مىخواهد بگويد؟
ابن حوزه فرياد مىزند: «اى حسين، تو را به آتش جهنّم بشارت مىدهم». 1زخم زبان از زخم شمشير نيز، دردناكتر است. نمىدانم اين سخن با قلب امام چه كرد؟
دل ياران امام با شنيدن اين گستاخى به درد مىآيد.
سپاه كوفه با شنيدن اين سخن شادى و هلهله مىكنند. بار ديگر شيطان در وجود آنها فرياد مىزند: « حسين از دين پيامبر خويش خارج شده، چون او از بيعت با خليفۀ مسلمانان خوددارى كرده است». 2امام سكوت مىكند و فقط دستهاى خود را به سوى آسمان گرفته و با خداى خويش سخنى مىگويد.
آن مرد هنوز بر اسب خود سوار است. قهقهۀ مستانهاش فضا را پر كرده است. اما يك مرتبه اسب او رَم مىكند و مهار اسب از دستش خارج مىشود و از روى اسب بر زمين مىافتد. اما گويى پايش در ركاب اسب گير كرده است. اسب به سوى خندق پر از آتش مىتازد و ابن حَوزه كه چنين جسارتى به امام كرد در آتش گرفتار مىشود و به سزاى عملش مىرسد.
به هرحال با پيش آمدن اين صحنه عدّهاى از سپاهيان عمرسعد از جنگ كردن با امام حسين عليه السلام پشيمان مىشوند و دشت كربلا را ترك مىكنند. 3
- جانم به فدايت! اجازه مىدهى تا من نيز سخنى با اين مردم بگويم؟
- اى زُهير! برو، شايد بتوانى در دل سياه آنها، روزنهاى بگشايى.
زُهير جلو مىرود و خطاب به سپاه كوفه مىگويد: «فرداى قيامت چه جوابى به پيامبر