76ايستادهاند. هر كدام مىگويند ماى، آب مىدهند. اينقدر مىخورند كه سير مىشوند آن وقت پا مىشوند. آن مجمع هاى نيمه خورده را مىبرند. ده مجمع ديگر مىآورند از آن حيات كه مضيف است، آنجا هم ده نفر ده نفر به همان طريق نشستهاند مىخورند، از آنجا رفتم حيات ديگر خانه.
آنجا مجمعها درست كرده هر دو مجمع يك بچّه هشت يا ده ساله ايستاده است از شاخههاى درخت خرما دست شان، باد مىزنند مگس ننشيند. از آنجا رفتم حيات ديگر، ده پانزده غلام سياه و ده پانزده كنيز سياه، غلامها جوال برنج را ميان ديگها خالى مىكنند و هيزم مىريزند پاى اجاقها و آب ميان ديگها، كنيزها آتش مىكنند، مىكشند ميان مجمعها نان و برنج و گوشت پهن مىكنند.
ده ديگ بزرگ سر اجاقها هست، يك ديگ بزرگ هست [سفره] پهن مىكنند، همين طريق صد نفر صد نفر مىآورند مىخورند و مىروند. گفتند هميشه اين طريق مضيف خانه هست.
بعد رفتم به قهوه خانه، اتاق بسيار بزرگى پانزده و شانزده ذرع طول و شش ذرع عرض، سه پايه از چوب خرما، ستون ميان اتاق، دورش سكوى ميان صندلى و روى سكو قالىها افتاده است. و ميانش دو اجاق يكى يك ذرع و نيم، قريب سى چهل قهوه جوش و فنجان قهوه خورى زياد هست، و چند نفر قهوه چى ميان اتاق بودند يك نفر هم پاش 1آنجا بود.
بالاى اين قهوه خانه، اتاقِ منزل امير بود، فرستاد محمد كه بيايند درش را باز كنند، من گفتم شب است بايد رفت، به منزل آمديم چادر و آن گداهايى كه ديده بوديم، در وقت رفتن زيادش مرده بودند و تازه درختهاى مركبات جبل بهار كرده بود، درخت هلو زياد داشت، بارش هم به قدر گردوى پوست كنده بود. بارى شب را محمد امير آمد در بنده منزل، تا يك ساعت از شب رفته، كه آدم طالار آمد پيش محمد امير، كه تالار سركار را خواسته است، محمد سوار شد گفت مىروم برمىگردم، من پيغام كردم كه محمد امير