77حاج فرزند من است. او را بهتر از اين نگاه دارى نمائيد.
آنجا رفته بود پرسيده بودند كه فلانى امروز اينجا آمده بود؟ محمد عرض كرده بود كه آمده بود بازديد شما، گفته بود صبح مرا چرا اخبار نكرده بودى كه در منزل بمانم؟ بسيار دلجويى از محمد كرده بود. به من پيغام كرده بود محمد فرزند شما است، من هم فرزند شما هستم به زامل پيغام كرده بود مِن بعد در امر حاج، امير حاج مختار است آنچه او بگويد و بكند مُجرىٰ و مُمضىٰ 1 است. بسيار تعارف كرده بود، بعد او را گفته بود مضيف هستى برو، محمد آمد.
حمل باقركاشى
سه نفر فيروز كوهى كه يك نفر ميرزاست ظاهر در فوج بوده با دو نفر لاريجانى و دو نفر بند پى، اينها با هم بودند، هم چادر در حمل باقر كاشى، آن پدر سوخته با يك كاشى ديگر شريك شدهاند شانزده نفر شتر دارند، باقى آوردهاند، پولهاى اين بيچارهها را خوردهاند، شترها را هم در جزو عربها فروختهاند، يك منزل به جبل مانده عربها را غروب آفتاب ياد داده بيائيد شترها را ببريد كه خريدهايم، يا پول بده يا شترها را مىبريم! اين بيچارهها ترسيدهاند كه عرب البته شترها را ببرد، فردا در وقت راه افتادن در صحرا بمانيم! ترسيدهاند بيست (و) چهار و نيم امپريال به باقر كاشى دادهاند، عرب شترها را نبرده، جبل كه رسيده باز اين بازى را در آورده كه باز پول از مازندرانىها بگيرد، شريكش هم ديده كه اين طور است گفته است من از آخر اين كار مىترسم، من خود را از حمله دارى خلع كردم، خودِ بدان با عرب او،
حاجى [ها] آمدند پيش بنده، به عرض فرستادم، حمله دارها باقر كاشى و شريكش را آوردند، با حرفهاى زياد و گفت و شنود، من به شريكش گفتم:پولهاى كرايه را گرفتند با هم خوردند، بيست و چهار و نيم امپريال زياد از كرايه شان كرايه گرفتهاند، حالا مىگويى من شريك نيستم! پول كرايه از اينجا تا سماوات را كه پيش گرفتهاى!