71چهارشنبه بيست و هشتم يك ساعت از آفتاب رفته راه افتاديم، يك فرسخ و نيم كه آمديم، باغات جبل پيدا شد. زامل آمد با شش سوار، شترها را خوابانيد، اول سرنشين هايى كه از عرب شتر كرايه داده شمرده، روانه كردند. بعد از اين با حمله دارها نشسته قدرى حرف زدند، بنده هرگز نه كجاوهام ميان كجاوهها مىرفت و نه شب چادر ميان چادرهاى حاج مىزدم.
حاجيان عكامنما
سر يك بلندى شترها را مىخوابانيدند، سايه كجاوه نمد مىانداختند مىنشستم، ديدم پسر حاجى سلمان كه من در حمل او هستم، آمد كه بگويد عكام و نوكرهاى شما بيايند بروند پيش عكام و پيادهها، دو نفر آدم عربى آورد كه يكى جلوى شتر برويد، يكى هم عقب شتر، قرار است هر حاجى يك عكام دارد كه به نوبه جلو كجاوه را مىكشيدند.
بنده گفتگو كردم كه چهار عكام دارم، يكى همراه بارها است، يكى سواره عقب كجاوه است، دوتا هم، يكى جلوى شتر را مىكشد و يكى هم عقب شتر را مىراند، اين دو نفر را آمد آن عكام سواره را هم عوض كرد، رفت.
ديدم امير و زامل آمدند، سلام كردند تعارفى گفتند، بسم اللّٰه سوار شويد، هر كجا عقبه بود، هر كجا ريگ بود ياسان 1 بود، جلو كجاوهها را، آدمهاى محمد امير مىگرفت، كجاوه بنده رد مىشد، بعد از قرارِ قراردادى كه هست، حمل اول، دوم تا آخر مىگذشتند، قدرى كه راه رفتيم [يكى] از آنها كه عكام شده، آمده بود جلو شتر را مىكشيد، پرسيديم شما حاج از چه ولايت؟ گفتند: ما هر دو خراسانى هستيم، رختهاى ما را ديشب حاجى سلمان عوض كرده است و عكام قلمداد كرده است.
قدرى كه رفتم ديدم از طرف راست ما، پنج نفر پياده مىآيند، نزديك كجاوه افتادند به راه رفتن، پرسيدم شما كجا بوديد؟ گفتند ديشب ما رفتيم به ميان كوهها خوابيديم و حالا تند مىآئيم كه ما را نبينند كه ما را بگيرند. گفتم حمله دار كه شما را مىداند چه