72مىكنيد؟ گفتند: نصفه با او قرار كردهايم، بيست و دو تومان اخوه را، يازده تومان بدهيم به حمله دار و يازده تومان مال خودمان.
شش ساعت و نيم به غروب مانده آمديم به همان مكان كه وقت رفتن منزل كرده بوديم، هى كجاوه آمد ديدم عكام ساختگى، به قدر سه ساعت طول كشيد، تا اينكه تمام حاج آمدند چادر زدند، همان طريق، قصاب، زنهاى نان خرد و چيزهاى ديگر فروش، همان فراشها، البته بقدر دويست نفر حاجى سرنشين، رختهاى عربى پاره پاره پوشيده، عوض عكام درست كرده بودند، حمله دارها يك حاجى هندى را [نيز] به ميان بار مفرش 1 خوابانيده بودند و نمد روش (رويش) كشيده بود(ند). حاجى سلمان همين كه بار مفرش [را] آمده بود بگذارد به او زده بود، نمد پس رفته بود سر هندى پيدا شده بود، زامل شتر را خوابانيده بود، هندى را آورده بسيار زده بود، پسر حاجى سلمان را هم قدرى زده بوده اسمش را نوشته.
مهارت در تيراندازى
يوم پنج شنبه بيست و نهم، اتْراق شد در جبل، غره ماه تالار و چند نفر از قوم و خويش هايش سه ساعت به غروب مانده آمدند به چادر بنده ديدن، با پنجاه شصت نفر عرب اطراف چادر و [وسط] چادر تمام نشستند، شيرينى و چاى و قهوه خوردند، در جبل بسيار قليان كم مىكشند، از محمد امير پرسيد كه آن تفنگى كه عربها را زد و آن نشانهها را زد كدام است؟ تفنگ بسته بود به ديرك نشان داد و تعريف انداختن مرا كرد، از من خواهش كرد اگر چه زحمت است لكن ميل دارم دو سه تير تفنگ بيندازيد من ببينم، گفتم به چشم. آدم خودش را صدا نمود، به زبان عربى باش (بهش) گفت، يك نشانه بيار.
رفت يك استخوان 2 كَت شتر را آورد. باش [به او] گفت كه دورتر بگذار. برو به قدر يك صد قدم، زمين را قدرى كند، در زمين نصب كرد من گفتم اين نزديك است ببريد دورتر، آدم بنده رفت بقدر پنجاه قدم دورتر بود گذاشت. با هم مىگفتند دور است، همان تيرى