70محسوب داشته، تا كه سلطان جبل باشد، شنيده خانهاش را خراب كرده [اند].
دوشنبه بيست و ششم سر آفتاب از «مستجده» روانه شديم، سمت شمال كه جبل است، همه جا كوه لنگه لنگه، اكثر جاهاش پياده مىتوانست عبور نمايد، ميان آن كوهها زمينهاى بسيار صاف و علف نرمه و بوته بسيار بود و گلهاى رنگارنگ و تك تك گلهاى بنفش زياد از حد، گلستان خوبى بود. مثل آنكه كاشته باشند، در آنجا خاطرم آمد روزى كه سلطنت آباد از خاك پاى مبارك مرخصى گرفتم كه از نجف اشرف بروم مكه، حاجى آقا اسماعيل، به خاك پاى مبارك عرض كرد كه اين سالِ خوب [و] وقت رفتن به مكه است،
هواهاى بسيار خوب، صحراهاى گلستان، تمام اهل خلوت به عرض حاجى آقا اسماعيل خنده مىكردند، به طريقى كه پدرش هم مىخنديد. ما هم چه مىدانستيم كه راه مكه تمام كوير و بى آب و علف است؟ رفتن و آمدن مظّنه چهار فرسنگ، لكن ديدهايم تمام دامنه ماهور و قدرى هم ريگ كه نفودش عربها بنامند، در آن نفود بوته شور، واسكم بيل و علف بسيار است، گل هم زياد دارد و ايل زياد دو طرف جاده افتاده بودند و لكن بسيار پريشان و لخت، از قرارى كه مىگفتند، نصف از ايل از خودشان، و حشم و رمه تلف شده است. سه ساعت و نيم به غروب مانده منزل كرديم.
شش فرسخ آمده بوديم، امروز صحراى وسيع و علف و گل زياد، يك ساعت به غروب مانده به قدر نيم ساعت باران آمد، زمينها تر شد و هوائى شد كه مثل نداشت.
ده كفار
سه شنبه سر آفتاب روانه شديم، صحرا تمام گل همه رنگ، و علف زياد، چهار ساعت كه آمديم دو فرسخ به خود جبل مانده، ده بسيار بزرگى است، در دامنه كوه جبل است و اسم آن «كفار» است منزل كرديم، و پنج به غروب مانده منزل نموديم كه فردا بايد حاج را به شماره آورند و اخوه بگيرند، حاج آنچه از راه دريا آمده بودند تمام از جبل برگشتند. رفتن، چهل و دو كجاوه بود، برگشتن، يك صد و چهل و پنج كجاوه شده، سوار و سرنشين رفتن اگر شصت هفتاد تا، اما برگشتن پانصد.