60ساعت مانديم، راه افتاديم، به يك قصبه كوچكى رسيديم رد شديم، منزل كرديم بىآب و كم علف، درخت هم زياد نبود.
چهارشنبه هفتم محرم
چهارشنبه هفتم، 1 يك ساعت به صبح مانده راه افتاديم، همه جا كوه و قصبه، از چهار پنجتاش رد شديم، يكى بزرگتر از همۀ قصبهها كه ديده بوديم،قريب به چهار فرسخ كه آمديم از كوهها بيرون آمديم، صحرا شد، زياد از اين كوهها تركيب دماوند بود و كوهها از اطراف، يك فرسخ، دو فرسخ، دور كوهها تك تك كوه، دماوند كوچكى در ميان صحرا بود، يك فرسخ كه آمديم در صحرا، حاجى تمامى افتاده بودند طرف راست جاده، وقتى كه به آنها رسيديم از آنها گذشتيم. دو فرسخ رفتيم منزل كرديم.
شامى دو ساعت به غروب مانده راه مىافتد و دو ساعت از روز ديگر مانده، منزل مىكند، بسيار آهسته مىرود، حاج جبلى سفيده نماز مىكند، گاهى سر آفتاب راه مىافتد، سه ساعت به غروب مانده منزل مىكند، آن روز شتر، هم از شامى و هم از جبلى ده پانزده تامانده، صحراش صاف و علف كم، درخت هم كم داشت. نزديك به غروب، حاج شامى آمد از جلو چادرهاى ما گذشت، پياده رفتيم كنار جاده نشستيم، كجاوههاى زرين، تختهاى آيينه و نقاشى زياد، جلوى هر تختى دو پياده مثل شاطر پرو پا پيچيده، دو تا هم از عقب تخت مثل آنها، زنگهاى زياد به شترهايى كه به تخت بسته بودند، تختها، هم به شتر بسته شده بود و هم به قاطر، سواره نظامش رختهاى پاره، اسبهاى مفلوك، بيشترش پياده و هر كدام قدرى علف چيده، به تركها شان بسته بودند.
پنج شنبه، سر آفتاب راه افتاديم، همه جا كوه كوچك دو طرف، ميان رودخانه خشك و ريگ نرم، به يك قصبه كوچك رسيديم از او گذشتيم، صحرايى شد چسبيده به كوهها، يك غدير بسيار بزرگ، كه قريب به صد قدم طولش و صد قدم عرض داشت، بارها را گرفتيم، مشكها را پر آب كرديم.