59نزديك به جاده، - نخلها خرماى زياد داشت مشهور به «نرنع» و «قلعه شيخ على» ، از آن ده كه رد شديم به ده بزرگ ديگر رسيديم، يك فرسخ ديگر كه آمديم به ده بزرگ ديگر رسيديم، نخلستان زياد و نخلهاى كوتاه پهلوى او، رودخانه خشكى وسيع كه يك ميدان، وسعت دره و گذار آب بود، آنجا منزل گرفتيم به سمت شمال، و مشرق آن كوه بسيار سخت و بلندى بود و اطراف آن كوه، كوههاى كوچك بسيار، گفتند تا حاج جبلى برود، اهل ده تمام شيعه خلّص هى مىآمدند، از اهل حاج تربت جناب سيدالشهدا مىخواستند، آنچه تربت داشتيم داديم.
حاج شامى
صبح بعد از نماز، حاج شامى رسيد، منزل كردند سمت مغرب، معلوم شد كه اخوه، شامى به حربى نداده بودند، آنها هم راه را گرفته نگذاشتند بيايد اينجا، امروز مانديم حمله دارها آمدند، ريش سفيدان حربى با امير در صحرا، جوقه جوقه نشسته، امروز هم در چادر نشستهايم سرگردان، اين ده به قدر يك سنگ آب روان دارد، از شمال سمت جنوب ميرود. آبش هم گرم است قريب به آب حمام، مثل آب وادى ليمو.
دوشنبه پنجم هم در آنجا مانديم، يك ساعت به آفتاب مانده شامى، جبلى با هم سوار شده، از ميان رودخانه ما، تُنْد كرده از شامى پيش افتاديم، يك فرسخ كه آمديم ميان دره دهى بزرگ بود، پارسال و امسال سيل آمده نخلهاى زياد از ريشه كنده ميان رودخانه افتاده، يك فرسخ ديگر كه آمديم به ده بسيار بزرگ خوبى رسيديم، باغات بزرگ زياد و ميان آنها تمام سبز، از گندم و جو و ذرّت، اما بعضى از گندمهاش نزديك به رسيدن بود، زن و بچه آن ده هم آمدهاند به جو فروختن و تماشا، درخت ليمو و مركبات زياد، قريب به نيم فرسخ باغات نخل و تك تك مركبات، و دره تنگ بود كه بعض جاها دويست قدم و سيصد قدم عرض دارد.
يك جاده باريك ميان سيل گاه بود مابقى تمام باغ، همه جا از ميان ده آمديم دو فرسخ كه آمديم به يك قصبه رسيديم، رد شديم. بعد از ظهرى آمديم به يك ده كوچكى رسيديم. باغ نخل كمى داشت، يك سنگ هم آب روان داشت، بارها را گرفتند، بقدر سه