61قريب شش هفت هزار شتر شامى و جبلى آب خوردند و به قدر نيم زرع از آب غدير كم نشد، ما بار كرديم، سمت چپ كوه دو فرسخ كه آمديم، درخت زياد، علف زياد، سه از شب رفته بار كرده، باد و باران بسيار آمد، چنان كه نتوانستيم برويم.
جمعه نهم
جمعه نهم يك ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، همه جا صحرا، تك تك درخت، لكن درختهاى بسيار بزرگ، باز افتاديم ميان رودخانۀ خشكى، ريگهاى نرم و صاف، يك فرسخ و نيم به شهر مدينه مانده، كنارههاى رودخانه چاههاى آب مثل بغداد، از چاهها آب مىكشيدند با شتر، و باغها را آب مىدادند، لكن اين جا با شتر آب مىكشيدند، باغهاى كوچك هر كدام ده بيست نخل، ميان نخلها را بعضى گندم بود كه چيده بودند، بعضى جاها بادمجان و كدو و ذرت اما بسيار كم. يك ميدان به شهر مانده عقبه 1 كوچكى از سنگ سياه، كه سنگ را بريدهاند و كَفَش را فرش كردهاند، از عقبه بالا آمديم دو هزار قدم زير شهر به مدينه [رسيديم]، مسجد و حرم مطهر جناب پيغمبر صلى الله عليه و آله رو به رو پياده شديم و سجده شكر كرده راه افتاديم آمديم سمت مغرب شهر، جلوى دروازه، برج بزرگى كه توپ و عسكرشان پهلوى دروازه منزل دارد و يك بيدق بزرگى بالاى پشت بام دروازه زدهاند، شامى شب را آمده بود جلوى دروازه [در] يك زمين كوچك كثيفى افتاده، چادر زدهاند.
مدينۀ منوّره
بند چادر زدهاند به بند چادر، كنارش حاجى جبلى هم يك ساعت از ظهر رفته رسيد، افتاديم نمىتوانم بنويسم چه قدر جاى تنگ و كثيف است، تمام دور شهر مدينه باغ و بعضىها ايوان خانه و بركه هايى كه شتر آب مىكشيد، [آب ها] جمع كه شد باز مىكنند، درختها را آب مىدادند خود آدمها.