37نان افتاده بودند، فرياد مىكردند خُبُز، خُبُز.
فراشها با چوب روبروى خُبُز فروش ايستاده و الا دقيقهاى آن چه خوردنى بود مىخوردند.
يك ساعت از شب رفته، «زامل» پسر عموى «طالار» 1 وزيرش آمد كه از آنها كه آن جا چادر داشتند، [در] برگشتن، ده يك باقى نمانده بود، تمام مرده بودند.
زابل آمد ديدن بنده منزل، چاى و شيرينى خورده، قليان كشيده و رفت، بسيار متعارف بود، حرفش اين بود، همين كه تو نوكر و چاكر پادشاه جهان پناه روحى فداه هستى، ما هم هستيم. بسيار اظهار شكرگزارى كرد. بعد از آن، جار كشيدند كه موعود گشته است. بايد شب و روز راه رفت، هر كس بار زيادى دارد بگذارد در جبل، مردم هر كس بار زيادى داشت در جبل سپرد، در جبل بسيار گرانى، نان بربرى شش هزار، آن هم بسيار بد كه نمىشد بخورى.
به سوى مكّه
بيست و ششم ذىالقعده 2 از جبل بار كرده طرف مكه، وقت ظهر به قدر يك فرسخ هيچ بوتهاى نبود. صحراى صاف، بعد خورده خورده بوته پيدا شد، امروز را چهار فرسخ آمديم، صحراى صافى پربوته منزل كرديم.
مستجده
شب بيست و هفتم بار كرده، روانه شديم در كمال تعجيل مىرفتيم، نزديك به صبح باران گرفت، تا سه به غروب مانده گاهى باران مىآمد، گاهى مىايستاد، تا نيم ساعت به غروب مانده رسيديم به مستجده 3، ده بسيار بزرگى است. قريب به دويست سيصد خانهوار رعيت دارد. راه امروز دو طرف كوه تكه تكه به هم وصل، كه كمتر جايش پياده