128كشيده، به او اظهار نموديم، كه آخر ما دو روز است در اينجا معطل هستيم، به نحوى ما را خلاص كنيد، و ايشان هم رفته ملاقاتى از آقاى «مهينى» كردند كه از اهل «كرمانشاه» بود، آمد به ما گفت آقاى «مهينى» مىفرمايند: «هر تذكره پنج قران مىگيريم امروز شما را راه مىاندازيم». ما هم پيش خود خيال نموديم كه اگر سه تومان را ندهيم، پيش آمد ديروزى را مطرح خواهد كرد، كه نه من حكومت «ابهر» را مىشناسم و نه به اعتبارنامۀ او اعتناء دارم!! علىهذا به مستخدمين وعده داديم كه سه تومان را خواهيم داد، آن هم پيغام ما را رسانيده و داخل اتاق شديم، تقريباً يك ربع ساعت نشسته، كه شروع كرد به نوشتن تذكرهها، در اين اثنا دو نفر از اهالى «ابهر رود» وارد شدند، از ما خواهش نمودند كه تذكرۀ ما را هم با تذكرۀ خودتان بگيريد، يك دفعه صادر نمائيد، بنده به آقاى «مهينى» عرض كردم چون اين دو نفر هم از رفقاى ما هستند، مرحمت فرمائيد، اين دو نفر را هم راه بيندازيد، تذكرۀ ايشان را هم صادر فرماييد، نهايت موجب امتنان و تشكر خواهد شد، فرمودند: چشم.
بنده از اين پيش آمد خوشبختى، خيلى خوشوقت شدم كه موقع حركت شد، سه تومان را خواهم داد، اين دو نفر بيچاره ديگر، يكى پنج قران را نخواهند داد، غافل از اينكه جناب آقا از ماها رندتر 1 بوده، اين فكر را قبلاً مىنمايد.
يك مرتبه آقاى «مهينى» تذكرهها را روى ميز گذارده، رفت بيرون، يكى از مستخدمين به بنده اشاره كرد، بنده رفتم بيرون، ديدم خود آقاى «مهينى» بيرون ايستاده، فرمودند آقا چهار تومان را بدهيد!! بنده سه تومان داده عرض كردم، چون آن دو نفر فقيرند، آنها را معاف فرماييد. قبول ننموده، به اصرار پنج قران براى آن دو نفر از بنده گرفت، برگشت از روى ميز تذكرهها را برداشته به ما داده، ما هم تذكرهها را به آقاى «معتمدى» كه يكى از جوانان خوش اخلاق بوده و اصلاً از اهل «تبريز» بود داده، تصديق كرد و [به] آقاى «ميرزا ولى اللّٰه خان» پيشكارِ حكومت، داديم امضاء نموده، كه واقعاً آقاى «پيشكار» يكى از اشخاص پاكدامن، به نظر بنده آمد.