40وى حمله كنيم. گفتند اين بيچارگان چه گناهى دارند، زندگى بعد از ايشان چه ارزشى خواهد داشت! كعب گفت فقط يك راه ديگر مانده است و آن اينكه امشب شب شنبه است محمد و يارانش از حمله ما آسودهخاطرند، بر ايشان حمله بريم. گفتند مىگويى شنبه خود را تباه سازيم، تو كه مىدانى از اين كار چه بر سر ما آمده است.
لغزش ابولبابه
واقدى 505/2 گويد: چون كار بر يهوديان سخت شد و خداوند رعب و وحشت بر دلشان افكند از رسول خدا(ص) خواستند تا ابولُبابة بن عبدالمنذر را كه از همپيمانان بنىقريظه بود، نزد آنان بفرستد تا در كار خود با وى مشورت كنند. پيامبر(ص)، ابولبابه را نزد ايشان فرستاد. يهوديان چون او را ديدند شروع كردند به گريه و زارى. كعب به ابولبابه گفت: آيا به حكم محمد تن در دهيم و تسليم شويم؟ گفت: آرى و با اشاره به گلوى خود فهماند كه آنان را سر مىبرد! اين كار ابولبابه افشاى اسرار نظامى بود و كار تسليم بنىقريظه را با مشكل روبهرو مىكرد و به تأخير مىانداخت. خود او نيز به سرعت متوجه اشتباه بزرگ خود شد و دانست كه اين امر را خداوند از پيامبرش پوشيده نمىدارد.
ابولبابه گويد هنوز گامى برنداشته بودم كه ناگهان متوجه شدم به خدا و رسول او خيانت كردهام، از راه ديگرى از پشت قلعهها به مسجد النبى آمدم و خودم را به ستون بستم و گفتم از اينجا نخواهم رفت تا خدا توبهام را قبول كند. او هفت و يا به روايتى پانزده شبانه روز كنار ستون مسجد بهسر برد تا آنكه توبهاش پذيرفته شد و رسول خدا پس از نماز