150با شتاب ابوسفيان را نزد رسول خدا(ص) آورد و عرض كرد من او را امان دادهام. عمر اصرار داشت كه ابوسفيان بايد كشته شود. پيامبر به عباس فرمود: «او را داخل خيمه خود ببر و صبح نزد من بياور».
عباس صبحگاهان ابوسفيان را آورد. هنگامى كه رسول خدا(ص) او را ديد فرمود: «واى بر تو اى ابوسفيان! آيا وقت آن نرسيده كه بدانى خدايى جز خداوند يگانه نيست؟» گفت پدر و مادرم فداى تو باد چقدر بردبار و بزرگوار و خويشاوند دوستى. به خدا سوگند من هم گمان كردم اگر همراه خداوند خدايى ديگر وجود داشت تا كنون مرا يارى كرده بود. حضرت فرمود: «واى بر تو هنوز وقت آن نرسيده كه بدانى من پيامبرم؟». گفت: اما درباره اين مطلب هنوز در دل من ترديدى است! ابنشهر آشوب 207/1 گويد: على(ع) خواست با شمشير او را بكشد، اما پيامبر مانع شد. عباس گفت: واى بر تو! اسلام بياور قبل از آنكه گردنت زده شود. مقصود عباس اين بود كه با اظهار اسلام مصونيت پيدا كند نه اينكه در پذيرش اسلام مجبور باشد. ابوسفيان در اين هنگام از روى اضطرار شهادتين را بر زبان جارى كرد و به روايت طبرسى 108/ با لكنت زبان آن را ادا نمود و اسلام آورد. عباس به رسول خدا(ص) عرض كرد ابوسفيان مردى است خواهان فخر، براى او مزيتى قائل شويد. حضرت فرمود: «هر كس وارد خانه ابوسفيان شود، يا در خانه خود را ببندد و يا داخل مسجدالحرام شود در امان است». روشن است دارالامان بودن خانه ابوسفيان هيچ گونه فضيلتى براى وى به حساب نمىآمد، زيرا به گفته ابنحزم در جوامع السيره 182/ خانه هر فرد مكى چنين حكمى داشت. ابن اسحاق 46/4 گويد: چون ابوسفيان خواست برود حضرت به عباس دستور داد او را در تنگناى دره نگهدارد تا