103در آخرين روزهاى دولت بنى اميّه، به منظور زيارت امام حسين(ع)، از كوفه بيرون رفتم تا به غاضريه رسيدم. وقتى مردم به خواب رفتند، غسل كردم؛ سپس رهسپار قبر مطهر شدم تا خود را، مقابل در حائر يافتم. مردى خوشسيما و معطّر با پيراهنى به سفيدى برف، بيرون آمد و گفت: بازگرد كه تو به خواستهات نمىرسى. لذا به ساحل فرات بازگشتم و در آنجا ماندم تا شب به نيمه رسيد. بار ديگر غسل كردم و روانۀ زيارت قبر مطهر شدم. چون به در حائر رسيدم، همان مرد بيرون آمد و گفت: آقا جان! تو به خواستهات نمىرسى. باز هم برگشتم و در آخر شب، مجدّداً غسل كردم و به جانب قبر مطهّر، حركت نمودم. هنگامى كه به در حائر رسيدم، همان آقا بيرون آمد و گفت: اى آقا! تو، به خواسته خود نمىرسى. به او عرض كردم: چرا به زيارت قبر فرزند پيامبر خدا(ص) و سرور جوانان اهل بهشت، نايل نمىشوم، در حالى كه پياده از كوفه آمدهام و امشب، شب جمعه است؟ بيم آن دارم كه شب را همينجا صبح كنم و مزدوران بنىاميّه، مرا به قتل برسانند. آن مرد، در جوابم گفت: بازگرد كه به خواسته خود، نمىرسى. با اصرار پرسيدم: چرا و به چه سبب به خواستهام نمىرسم؟ او، علت آن را ذكر كرد. سپس بازگشتم و به ساحل فرات آمدم و همانجا ماندم تا صبح، طلوع كرد. آنگاه غسل نمودم و روانه حائر شدم و به روضۀ منورّه درآمدم، در حالى كه هيچ كس آنجا نبود. نماز صبح را كنار قبر مطهر، به جاى آوردم و از آنجا، رهسپار كوفه گرديدم. 1از اين روايت نيز مانند رواياتى كه بعد ازاين خواهد آمد، استفاده مىشود كه حائر مقدّس در بيست و پنج سال اوّل قرن دوم هجرى و چه بسا در قرن اول، آشكار، آباد، مشهور و زبانزد بوده و زائرين، از جاىجاى جهان اسلام، به زيارت آن