39 صاحب الغدير، از خود آن مرحوم بلافاصله نقل كردند كه هر دوى آنها جالب است:
اوّل آنكه آن مرحوم مىفرموده است: من براى مطالعۀ بعضى از كتابهاى خطّى و غير خطّى، لازم مىشد كه به حسينيۀ شوشترىها در نجف، كوچۀ سلام مراجعه كنم، چون آنجا، داراى كتابخانۀ بالنّسبه معتبرى بود و چه بسا مطالعات من تمام نمىشد و آن سيد كتابدار، مىخواست حسينيه را ببندد و به منزل برود، من از او خواستم در حسينيه را از روى من ببندد و خود برود و من مشغول مطالعه شوم، با اين كه براى او اين كار ناگوار بود، ولى معذلك مرا مىگذاشت و مىرفت و من شبها تا به صبح، به مطالعه مىپرداختم.
دوم آنكه كتابى مورد نياز مطالعۀ من بود كه در نجف يافت نمىشد، فقط يك نفر داشت. من از او تقاضا كردم كتابش را بدهد و من مطالعه كنم. گفت: كتاب را از منزل بيرون نمىدهم. گفتم: من مىآيم در منزل و مطالعه مىكنم، راضى شد. من به منزل او مىرفتم و مطالعه مىكردم و هر وقت كه مطالعه تمام مىشد و به منزل مىآمدم و چه بسا مىرفتم و خود او در منزل نبود، زوجهاش در را باز مىكرد و من به بيرونى مىرفتم و مطالعه مىكردم. يك روز كه براى مطالعه رفتم و در زدم، زن پشت در آمد و گفت: آقا در منزل نيستند. گفتم: من مىخواهم كتاب را مطالعه كنم. گفت: نمىشود. بالأخره پس از گفت و شنود، معلوم شد كه ديگر به من اجازۀ مطالعۀ كتاب را نمىدهند. من از آنجا برگشتم و خيلى متأثّر شدم و بدون آن كه به منزل بروم يكسره به كربلا آمدم و به حرم مطهّر مشرّف شدم و عرض كردم: مولانا، ما اين مطالب را براى شما و احقاق حقّ شما مىنويسيم. و