36مىكردم. يكى از شبهاى جمعه، قبل از اين كه براى خواندن نماز شب بيدار شوم، در خواب ديدم باغى خيلى مجلّل است كه در وسط آن كاخى قرار دارد و افرادى به آنجا مىروند. پرسيدم: آقا! اينجا چيست؟ گفتند: اينجا «آب كوثر» 1 است و اميرالمؤمنين(ع)، شيعيان را سيراب مىكند. گفتم: من هم مىآيم. آمدم و در گوشهاى ايستادم، ديدم دريايى موّاج است و ليوانهاى بلورى هم دور و برش گذاشتهاند و اميرالمؤمنين(ع) ايستاده و آنها را پر مىكند و به اين و آن مىدهد. ما هم كنارى ايستاده، نگاه مىكرديم. ناگهان همهمهاى شنيدم، ديدم مردم و جمعيت به هم ريختند، پرسيدم: چه شده؟ گفتند: علاّمۀ امينى مىآيد. گفتم: مشكل ما حل شد، ببينم بر خوردش چطورى است؟ پس از مدتى ديدم علاّمۀ امينى جلو آمد، تقريباً ده، دوازده قدم مانده، حضرت ليوانها را بر زمين گذاشت، آستينها را بالا زد و با دست مبارك مقدارى آب از زير حوض كوثر برداشت و فرمود: بگير امينى، خدا رويت را سفيد كند كه روى ما را سفيد كردى (بَيضَ اللهُ وَجهَكَ كما بَيضْتَ وَجْهى)، مشكل الحمد لله حلّ شد... ».