72بدوشيد و شيرش را بنوشيد، آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و نوشيدند و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كند تا براى شما غذايى تهيه كنم.
در اين وقت يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آمادۀ طبخ نمود. آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آمادۀ رفتن شدند و به آن زن گفتند:
اى زن! ما افرادى از قريش هستيم كه ارادۀ زيارت حج بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبّت تو را بدهيم!
آنها رفتند و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شد و او را سرزنش كرد و گفت: واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى، افرادى از قريش بودند.
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سِرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر درخانۀ امام حسن(ع) افتاد و در حالى كه امام(ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت. در اين وقت