73امام حسن(ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد. غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع) بدو فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه.
فرمود: من همان ميهمانِ تو در فلان روز هستم.
پيرزن گفت: پدر و مادرم به قربانت!
امام حسن(ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول، همه را به او داد و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش حسين(ع) فرستاد.
امام حسين(ع) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار به تو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار.
امام حسين(ع) نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبدالله بن جعفر فرستاد و عبدالله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(عليهما السلام) چقدر به تو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار.
عبدالله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم. 1