16را با گفتنِ يك كلمۀ «خُب» نشان داد.
- خُب ديگه... مىخوام اگه بشه اين مأموريت رو قبول كنم.
هلن از روى خوشحالى چندين بار دستانش را به هم كوبيد و گفت: عاليه... عاليه... مىدونستم بالاخره قبول مىكنى. چون ما جز تو كسى ديگه رو نداريم كه از پَسِ اين كار بربياد.
رزا گفت: خواهش مىكنم هلن!... شلوغش نكن. حالا بگو بايد چه كار كنم؟
- فعلاً هيچى... ما چند تا كار داريم كه بايد انجام بديم؛ اول هماهنگى با مسؤولان عرب، گرفتن بليت و ويزا براى تو و پيدا كردن يك مترجم كه به هر دو زبان تسلط كافى داشته باشه.
با گفتن اين حرف، گويا چيزى به خاطرش آمده، چشمانش را تنگ كرد و رو به رزا گفت: راستى اون همكار لبنانىمون رو يادت مىآد؟ همون كه پارسال بعد از جريان 11 سپتامبر اخراج شد. اسمش... سعيده عبدالحق بود، اگر اشتباه نكنم. رزا گفت: آره... درسته. يادمه... راستى چرا اخراجش كردن؟
- خُب چون مسلمان بود. اين حرفها رو ول كن. بايد پيداش كنم... هيچ كس مثل اون براى اين كار