15درِ اتاق هلن را زدند. او با صداى بلند گفت: بفرماييد... در اتاق باز شد. در چهارچوب در، رزا منتظر اجازۀ هلن بود تا وارد شود. هلن كه سخت مشغول نوشتن بود، نگاهى به رزا انداخت و با لبخند گفت: چرا اونجا وايستادى؟ بيا تو.
رزا در را پشت سر خود بست. آهسته به مبلى كه روبهروى ميز هلن بود نزديك شد و همانجا نشست. هلن از روى كنجكاوى نگاهى به رزا كه در حال بازى با انگشتانش بود انداخت و گفت:
- اتفاقى افتاده رزا؟!
- اتفاق؟ نه... چه اتفاقى؟!
- چه كارى مىتونم برات بكنم؟
رزا با منّ و مِن گفت: در موردِ... اون مأموريت مىخواستم باهات حرف بزنم.
هلن كه انگار حرف تازهاى شنيده، پوشۀ جلوى دستش را بست و نشان داد كه سراپاگوش است و آن