14صداى جيغ خود از خواب پريد و روى تخت نشست. بدنش به شدت مىلرزيد و عرق از پيشانى به روى لباسش مىچكيد. دستش را به طرف ميز كنار تخت دراز كرد و ليوان آب را برداشت. كمى كه از آن خورد، لرزش بدنش بيشتر شد. پتو را به خود پيچيد و دوباره روى تخت دراز كشيد.
رويدادهايىكه از اول صبح برايش رخ داده بود، فكرش را به شدت مشغول كرده بود: پيشنهاد سفر به عربستان، حرفهاى هلن، لبخند محو شدۀ ارنست، حالا هم اين خواب و حرفهاى ارنست. به شدت گيج شده بود، نمىدانست چه كند.؛ از سويى نفرت او از مسلمانها و كارى كه كرده بودند، دلِ او را پر از كينه كرده بود و از طرف ديگر ميل به دانستن حقيقت، فكرش را انباشته بود.
تا صبح روى تختخواب دراز كشيده بود و فكر مىكرد. سر انجام تصميم خود را گرفت. او بايد با هلن حرف مىزد... در همين فكرها بود كه دوباره خوابش برد.