13نه ارنست!... نه... برام غير قابل تحمّله، خواهش مىكنم اين رو ازم نخواه.
ارنست با التماس گفت: خواهش مىكنم رزا ! به خاطر من... براى فهميدن حقيقت... خواهش مىكنم... .
رزا با همان تأكيد ادامه داد: نه... ارنست!... نه... نمىتونم... .
ارنست از روى تخت بلند شد. نگاهى به رزا انداخت. سرى از روى تأسف تكان داد و از اتاق بيرون رفت. رزا بيرون رفتن ارنست را ديد، چند مرتبه او را صدا زد، اما او كه انگار نمىشنيد، به راه خود ادامه داد. رزا به دنبال ارنست دويد و از اتاق بيرون رفت. محيط بيرون از اتاق، فضاى خانهاش نبود، محوطۀ دو برج بزرگ تجارى شهر بود. رزا مات و مبهوت در مقابلِ در خشكش زد. چشمش به طبقۀ هفدهم بود؛ طبقهاى كه ارنست در آن كار مىكرد. ناگهان صداى چند هواپيما توجه رزا را به خود جلب كرد. هواپيماها به سرعت به برجها نزديك مىشدند. انگار كه خاطرهاى ياد رزا آمده باشد، دستهايش را روى چشمهايش گذاشت. صداى برخورد هواپيماها و برجهاى دوقلو، با صداى جيغ او درهم آميخت. با