17مناسب نيست... يه دقيقه صبر كن.
هلن با عجله خود را به پشت ميزش رساند و دفتر تلفن را از روى ميز برداشت. شمارۀ سعيده هنوز توى دفترش ثبت بود. از اينكه آن را پاك نكرده بود، خيلى خوشحال شد. با عجله گوشى تلفن را برداشت و شماره را گرفت. خانمى گوشى را برداشت: الو...
- سلام خانم. ببخشيد... مىتونم با سعيده عبدالحق صحبت كنم؟
- خودم هستم... بفرماييد.
- سلام سعيده! من هلن هستم.
- هلن؟!... به جا نمىآرم.
- اى بابا!... سردبير روزنامه ديگه.
- اوه... شماييد، خوبيد هلن؟!
- متشكرم.
- چى شد كه يادى از ما كردين؟
- مىخواستم ببينم جايى شاغل هستى يا نه؟
- نه... .
- چه خوب... دوست دارى يك مأموريت از طرف ما انجام بدى؟
- شما كه منو اخراج كردين؟
- من كه اين كار رو نكردم... تازه تو به عنوان يك