74محرمانه بنمايم كه بايد آن را پوشيده دارى». عمر سعد احساس خطر كرد و ترسيد كه سابقهاش در نزد امير مخدوش شود. از اينرو، از شنيدن وصيت او سرباز زد و به كنارى رفت و نشست. عبيداللّٰه با چهرهاى حق بهجانب و لحنى ترحمآميز به عمر سعد گفت: «چرا از پذيرفتن و عمل نمودن به وصيت پسر عمويت كناره مىگيرى؟» او برخاست و نزد مسلم عليه السلام رفت.
مسلم او را به كنارى كشيد تا به او وصيت كند، اما عبيداللّٰه هر دوى آنها را زير نظر داشت. مسلم عليه السلام گفت:
[اى عمر سعد!] من قرضى هفتصد درهمى دارم.
شمشير و زره مرا بفروش و آن را بپرداز. [وصيت دوم من اين است كه پس از كشته شدنم]، بدن مرا از عبيداللّٰه بگير و به خاك بسپار و ديگر اينكه كسى را نزد حسين بنعلى عليه السلام بفرست و او را از آمدن به اين شهر باز دار؛ زيرا من به او نامه نوشتهام كه مردم كوفه در پشتيبانى از او آمادهاند. فكر مىكنم او هم اكنون در راه آمدن به كوفه باشد.
عمر سعد براى اينكه چهرهاش نزد عبيداللّٰه خدشهدار نشود، بىدرنگ گفت: «اى امير! مىدانى او به من چه وصيت مىكند...» و تمام اسرار و وصيتهاى مسلم عليه السلام را فاش ساخت.
مسلم عليه السلام هرگز نمىپنداشت كه عمر سعد تا اين