73ابتدا محمد بناشعث وارد شد و به امير سلام كرد و گفت كه به مسلم عليه السلام امان داده و او را به قصر آورده است.
عبيداللّٰه كه بر تخت خود لميده بود، سر او فرياد كشيد:
به تو چه مربوط است كه به كسى امان بدهى؟ تو را نفرستادم كه به او امان دهى. تو را روانه كردم كه او را نزد من بياورى!
ابناشعث، سر پايين انداخت و ساكت شد. ديگران، مسلم عليه السلام را جلو راندند و با ديدن غضب عبيداللّٰه به او گفتند به امير سلام دهد، اما مسلم عليه السلام هيچ نگفت.
يكى از حاضران به او گفت: «چرا به امير سلام نمىگويى؟» پاسخ داد:
اگر امير [اين قدر جفاپيشه است كه] كمر به قتل من بسته، ديگر چه سلامى؟ اما اگر هم مىخواهد از خون من بگذرد كه سلام بر او بسيار خواهد بود.
عبيداللّٰه غُرّيد و گفت: «به جان خويش سوگند كه تو را خواهم كشت». مسلم عليه السلام نيز بدون هيچگونه ترس و زارى، با آرامشى شگرف گفت: «پس من آماده وصيت هستم». امير پذيرفت كه او وصيت بنمايد.
مسلم عليه السلام نگاهى به حاضران در كاخ انداخت و عمر بنسعد را در گوشهاى ديد. به او فرمود: «اى عمر! ما با هم رابطه خويشاوندى داريم. من مىخواهم با تو وصيتى