110در اين سنگستان! در اين دل شب! بيدار ماندهايم تا چه كسى را ديدار كنيم؟ گويى صحراى محشر است و مردگان از گورهايشان درآمدهاند! برخى، فرا فكنى دارند و خود را بىگناه مىخوانند! برخى، خويشتن را ملامتگرند! برخى، حسرت مىخورند! و برخى، دست خويش، به دندان مىگزند و آرزو مىكنند كه كاش خاكى بودند، نه آدمى!
(يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ وَ يَقُولُ الْكٰافِرُ يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً) (نبأ: 40)
روزى كه انسان آنچه را از قبل با دستهاى خود فرستاده، مىبيند و كافر مىگويد: اى كاش خاك بودم (و گرفتار عذاب نمىشدم).
همراه با آفتاب در منا!
و همراه آفتاب، روانه منا شدهايم! شبى را در سكوت، تفكر و مناجات با پروردگار به پايان آورديم كه بستر ورود به حرم حق را بگشاييم! بىگمان درك كردهايم كه مىبايد در مشعرالحرام باطن و قلب خويشتن را، از حقيقت تقواى الهى آگاه كرد! با قلب پاكيزه و حاضر، در محضر خداوند رو به منا نهادهايم! نيز مراقب بودهايم كه از مشعر تا منا، دل را به صراط مستقيم سپاريم كه همان، عبوديت خالصانه است.
بيراهههاى گمراهى و سرگردانى را وانهادهايم، تا منزل به منزل نگاهمان، به كعبه مقصود باشد! وقوف در مشعرالحرام ما