51فاصلۀ زيادى نداشت. در قسمت بالاى آن سنگى بود كه لكههاى سرخ رنگى روى آن ديده مىشد. ادواردو به سنگ اشاره كرد:
- اين تخته سنگ چرا سرخ رنگه؟
- اثر خون هابيله. وقتى قابيل برادرش رو كشت، جسدش رو به اين جا كشوند. مىگن نوح و ابراهيم و ايوب و موسى و عيسى در اين غار نماز خوندن. روى غار مسجدى قرار داشت. حكيم و ادواردو از پلكان بالا رفتند، داخل مسجد اطاقها و حجرههايى براى سكونت ساخته بودند، حكيم گفت:
- امروز دوشنبه است، مردم دوشنبهها و پنج شنبهها اين جا مىآن و شمع و چراغ روشن مىكنن. بريم تا يه غار ديگه هم به تو نشون بدم.
ادواردو با شگفتى پرسيد:
- يه غار ديگه!
بالاى كوه غار ديگرى بود كه بناى زيبايى روى آن قرار داشت، زير آن، غار ديگرى بود. حكيم گفت:
- هفتاد نفر از پيامبران به اين محل پناه آوردن، يه قرص نان بيشتر نداشتن، گرسنگى به اونا فشار آورد. هركدام نان را مىگرفت ولى به خاطر ديگران از خوردن خوددارى مىكرد. نان آن قدر ميون اونا دست