50دخترى جوان در آستانۀ در ايستاده بود، نقاب بر چهره داشت.
- پدر غذا يادتان رفت.
حكيم سفرۀ غذا را از او گرفت.
- ممنون دخترم.
بعد به ادواردو اشاره كرد.
- بريم، فراموشى از عوارض پيريه!
آنها از محلۀ صالحيه دور شدند، ساعتى بعد بر فراز كوه بودند، حكيم گفت:
- پسرم اين كوه مقدسه، الآن غار حضرت ابراهيم رو نشونت مىدم، بيا بريم.
بعد وارد غارى باريك شدند، مسجد بزرگ روى غار منارهاى بلند داشت. آفتاب طلوع كرده بود، حكيم در دهانۀ غار ايستاد، به آسمان اشاره كرد و گفت:
- از همينجا بود كه ابراهيم خليل الله به خورشيد و ماه و ستارگان نگاه كرد. داستانش در كتاب مقدّس ما مسلمونا اومده.
- در قرآن.
- بله، مقام ابراهيم پشت همين غاره، بيا تا يكى ديگه از عجايب اين جارو نشونت بدم.
حكيم ادواردو را به غار ديگرى برد كه با غار اوّل