49
كوه قاسيون
صبح زود از خواب بيدار شد، به حياط خانۀ نورالدين رفت. آبى به صورت زد و به اتاق برگشت. محمّد بيدار بود. دست روى پيشانى او گذاشت. تبش قطع شده بود. محمّد لبخندى زد و گفت:
- مىرى خونۀ حكيم؟
- بله. اما...
- اما چى؟
- نگران حال تو هستم.
- حالم بهتره. برو به امان خدا.
ادواردو به محلۀ صالحيه رفت، خيلى زود خانۀ حكيم را پيدا كرد، در زد و لحظهاى بعد در باز شد.
- سلام
- سلام پسرم، سحر خيز هستى، كمىصبر كن.
حكيم از خانه بيرون آمد، در همين موقع صدايى به گوش رسيد.
- پدر! پدر!