124ادواردو رد شدند. با ديدن محكوم شتر سوار در جا ميخكوب شد، باور كردنى نبود، محمّد بود. چشمهايش را بسته بودند، سر و صورتش خون آلود بود. لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده مىشد، در بازار جاى سوزن انداختن نبود. ادواردو به مردى كه كنارش ايستاده بود گفت:
- چه خبره؟ چرا دارن شلاقش مىزنن؟
مرد در همان حال كه دور شدن سربازها و محكوم را نگاه مىكرد گفت:
- ابن قيم جوزى، شاگرد ابن تيميه اس. استادش در قلعۀ دمشق زندونى شده، دارن مىبرنش زندون پيش استادش، البته بعد از شلاّق خوردن در ملاء عام.
- به چه جرمى؟
- طرفدارى از ابن تيميه.
با رفتن سربازها مردم هم پراكنده شدند.