123
دستگيرى ابن قيم
تابستان گرم دمشق به روزهاى پايانى خود نزديك مىشد. ادواردو با علاقمندى به كار در عطارى مشغول بود. چند هفتۀ گذشته به قدرى سرگرم كار بود كه فرصت نكرد به مسجد اموى برود و ايرادهاى ابن تيميه را براى حكيم نقل كند و دست آخر پاسخهاى او را بشنود و بعد دربارهاش فكر كند. آن روز مغازه حسابى شلوغ بود، جاى سوزن انداختن نبود. عطارى حكيم به قدرى شناخته شده بود كه مردم شهرهاى حلب و حمص هم براى خريد داروهاى گياهى به آن جا مىآمدند. ادواردو آنها را از نوع لباس و لهجهشان مىشناخت. ناگهان از بيرون مغازه صداى همهمهاى شنيد، بيرون رفت. مردم دو طرف بازار ازدحام كرده بودند. از دور چند سرباز حكومتى نزديك مىشدند، مهار شترى در دست يكى از آنها بود، شخصى با دستهاى بسته سوار بر شتر بود، يكى از سربازها او را شلا ق مىزد. ادواردو نزديكتر رفت، سربازان از مقابل