292گودى واقع شده است، به زراعت نمىشيند و در كنار كر، در ميان جنگلها، درّاج 1فراوان است و عمق آن به اندازهاى است كه با اسب نمىتوان عبور كرد.
بالجمله دو ساعت به غروب مانده وارد آخر شُمَندُفِر شديم. مقرّبالخاقان جنرال قونسول با گُوْرِناطُورْ و صاحبمنصب نظام و مأمور وزارت خارجه و رئيس پوليس و عملۀ پوليس و قزاقها با صاحبمنصبها تا به آنجا به استقبال آمده بودند. تجار و كسبۀ ايرانى نيز اجتماع كرده در آنجا حاضر بودند. با اجزاى حكومت و اتباع سوار شده به طرف قونسولخانه رفتيم. من و گورناطور در يك درشكه مخصوص نشستيم؛ سايرين در درشكههاى ديگر نشستند. با كمال احترامات ما را به قونسولخانه ايران بردند. بعد از صرف چاى خداحافظى كرده رفتند. عملهجات را در ميان شهر، در سراى اعجام منزل داديم، خودمان و اميرزادگان و سليمانپاشا در قونسولخانه توقّف نموديم. قونسولخانه مشرف بر شهر است و در بلندى واقع است؛ چندان وسعتى نداشت، ولى جنرال قونسول مزيّن و منقّع نگاهداشته و در ورود ما نواب جالينش حاضر نبود و از تفليس خدمت اعليحضرت امپراطور جديد رفته بودند؛ پسر ايشان در تفليس بود.
پنجشنبه چهارم پسر نواب جانشين كه معاون و نايب پدرشان است، با اسْتاراسيل اسْكى كه رئيس اهل قلم و بسيار محترم است و دو جنرال، صبح با لباس رسمى به ديدن آمدند.
احترامات لازمه نسبت به آنها بجا آوردم. قدرى صحبت داشته رفتند. چهار ساعت از ظهر گذشته خودم با جنرال قونسول به بازديد آنها رفتيم. در درب عمارتشان قراولها و قزاقها و ساير اجزا حاضر بودند، احترامات بجا آوردند،داخل عمارت شديم. خود پسر نواب معزّىاليه تا درب اطاق به استقبال آمدند. رفته نشسته صحبت داشته معاودت نموديم. چون امروز درضمن صحبت مذكور داشتند، راهآهنى كه تا بادكوبه مىسازند ناتمام است و نمىتوان رفت و درياى خزر نيز انقلابى دارد، خيالم از رفتن به طرف انزلى منصرف شده راه آذربايجان را ترجيح داديم و خدمت حضرت اشرف والا نايبالسلطنه - روحىفداه - تلكرافاً عرض كردم كه به ميرزا محسن بفرمايند مالها را از راه آذربايجان