4152 -\هنگامى كه مسلمانان به نزديكى مكه رسيدند و در بيرون شهر در بيابانهاى اطراف در جايى كه «مرالظهران» ناميده مىشد و چند كيلومتر بيشتر با مكه فاصله نداشت، اردو زدند و شبانه آتشهاى زيادى براى ايجاد رعب و وحشت در دل دشمن افروختند. جمعى از اهل مكه اين منظره را ديدند و در حيرت فرو رفتند. 1ملاقات عباس و ابوسفيان
هنوز اخبار حركت پيامبر اكرم و لشگر اسلام بر قريش پنهان بود. در آن شب ابوسفيان سركردۀ مكّيان و بعضى ديگر از سران شرك براى پيگيرى اخبار از مكه بيرون آمدند. در اين هنگام عباس عموى پيامبر فكر كرد كه اگر رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله به طور قهرآميز وارد مكه شود كسى از قريش زنده نمىماند، لذا از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و بر مركب آن حضرت سوار شد و گفت: مىروم. شايد كسى را ببينم و به او بگويم اهل مكه را از ماجرا با خبر كند تا بيايند و امان بگيرند، عباس حركت كرد و نزديك آمد. اتفاقاً در اين هنگام صداى ابوسفيان را شنيد كه به يكى از دوستانش به نام «بديل» مىگويد: من هرگز آتشى افزونتر از اين نديدم... در اينجا عباس، ابوسفيان، را صدا زد. ابوسفيان عباس را شناخت گفت: راستى چه خبر؟ عباس پاسخ داد: اين رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله است كه با ده هزار نفر از سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند. ابوسفيان مضطرب شد و گفت: به من چه دستورى مىدهى؟! عباس گفت: همراه من بيا و از رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله امان بگير، زيرا در غير اين صورت كشته خواهى شد! به اين ترتيب عباس، ابوسفيان را همراه خود سوار بر مركب رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله كرد و با سرعت به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت... عمر با ديدن ابوسفيان خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از پيامبر اجازه خواست تا گردن ابوسفيان را بزند، ولى عباس رسيد، عرض كرد: اى رسول خدا! من به او پناه دادهام، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز فعلاً به او پناه مىدهم تا فردا كه او را نزد من مىآورند. فردا كه عباس او را به خدمت پيامبر خدا آورد، رسول خدا به او فرمود: واى بر تو اى ابوسفيان! آيا وقت آن نرسيده است كه ايمان به خداى يگانه بياورى؟ عرض كرد: آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا! من شهادت مىدهم كه خداوند يگانه است و همتايى ندارد، اگر كارى از بتها ساخته بود من به اين روز نمىافتادم! فرمود: وقت آن نرسيده است كه بدانى من رسول خدا هستم؟ عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد هنوز شك و شبههاى در دل من وجود دارد، ولى سرانجام