185
نه مرا قدرت ستيزى هست
نه ز دامش ره گريزى هست
واى بر من ز شرم و رسوايى
كه ندارم حياء و پروايى
بده دردى كه سينهام سوزد
شعله بر خرمن دل افروزد
تو مرا بر خودت نماياندى
تو خودت را به من شناساندى
بىتو جانم غروب پائيز است
از غم روزگار لبريز است
بى تو موجى شكسته مىمانم
مرغكى پر شكسته مىمانم
تو نسيم شب بهار منى
تو سكونى همه، قرار منى
بده شور شب و سحردارى
اشك خونين، ز ديده كن جارى
ديدهام را سحر تماشا كن
گره از مشكلات من واكن
الهى مرا آه جانسوز ده
سحر، سوز و ساز دل افروز ده
اگر بنده خواهى كند بندگى
بزن تار دل را به سازندگى
بده باده چندى تو ديوانه را
كه چرخى زنم دور ميخانه را
نمازى بسازم به تكبير عشق
كنم چاره دردم به تدبير عشق
زبانم به ذكر تو گويا شود
دلم غرق در شور و غوغا شود
به ياد تو شيرين شود كام من
بجوشد همى باده در جام من
نيازم فزايد كمال آورد
قعود و سجودى كه حال آورد
الهى منم مست و شيداى تو
گداى جمالِ دل آراى تو
بيا جلوه كن بر دل خستهام
كه در انتظار تو بنشستهام
مرا انتظار تو بىتاب كرد
ببين ذره ذره ز غم آب كرد
گر از عشق رويت به تاب و تبم
چه چاره خريدار خال لبم