186
از آن ترسم آيى كز اين مشترى
نماند به جز مشتِ خاكسترى
بيا مهربان، مهربانى نما
غريب تواَم آشنايى نما
نقاب از رخ ماه خود باز كن
دل خسته را لحظهاى ناز كن
مرا ناز تو شوق طاعت دهد
سر بندگى تا شهادت دهد
دمى از حضورت جدايم مكن
به يك طرفةالعين رهايم مكن
گداى توام پادشاهى كنم
«ارى كلّ شىءٍ كما هى» كنم
به قربان نامت كه هستى از اوست
جهان جام و مىرا تجلى از اوست
به رحمان فزايندۀ رحمتى
رحيم و گشايندۀ جنتى
چو عالم به نام تو آغاز شد
سراسر همه رمز شد، راز شد
بود حمد تو سرّ هستى ما
هدف از بلندى و پستى ما
خداى بلند آسمان و زمين
خداوند كرسى و عرش برين
خدايى كه احمد نبىاش بود
على باء «بسمل» ولىاش بود
خميرى فراهم شد از آب و گل
دميدى بر آن و نموديش دل
بر او نام بنهادهاى آدمى
برايش بنا كردهاى عالمى
چه عالم؟ سراسر شگفت آفرين
بود دفترِ علم اهل يقين
ورق در ورق راز هستى فشان
زحيرت بَرَد طاقت عاشقان
جمالت دمادم هويدا كنند
مهيا براى تماشا كنند
به هر ذرّه بينم زبانى رسا
كه تسبيح و كرنش نمايد تو را
زمين و زمان پر زغوغاى توست
سراسر تجلىِ اسماى توست
ثناى زبانم رساى تو نيست
دل كوچكم نيز جاى تو نيست