184
به غيرش اگر دست يارى دهم
سرانجام خود را به خوارى دهم
طلب هر چه دارم عطايم كند
اجابت به هر سو دعايم كند
به قربان او اين سرو جان من
نخواهد جز او جان سوزان من
يگانه عزيزم در عالم خداست
زمانى نيابى دل از او جداست
جوابم دهد چون صدايش كنم
به هر نينوايى نوايش كنم
نباشم اگر بندۀ دل خراب
دعاهاى من را كند مستجاب
چنان مىنمايد غنى الحميد
كه انگار از من گناهى نديد
چو خلوت طلب مىكنم با خدا
پذيرد مرا هر زمان، هر كجا
به قربانت اى مهر پائيز من
سپاس و ستايش برانگيز من
حساب مرا با حسابت مكن
ادب مىكنى با عقابت مكن
گرفتار حيلت مكن بنده را
تو اين بندۀ خوار و شرمنده را
سعادت چه جويم سعادت تويى
كمال سعادت به غايت تويى
تو باشى در عالم پناهگاه من
خريدار اشك و غم و آه من
بار الها نما مرا يارى
بده حال تضّرع و زارى
تا بگريم به كار و بار خودم
به بدىهاى روزگار خودم
آرزوها مرا به چنگ دارند
با من هر دم هواى جنگ دارند
نفسِ بدخو و پر هوس دارم
مرغم و ناله در قفس دارم
ميل دنيا مرا به بند دارد
بند، چندين چون و چند دارد
در گناهان خويش زنجيرم
چارهام رفت و نيست تدبيرم
نفس من، بر بدى كند اصرار
گره در كار من كند بسيار