114خانوادهاش جدايى انداختند، اما او آنقدر صبر كرد تا خداوند گره از كار او گشود و همسرش را به او بازگردانيد. او را در آتش انداختند، اما خداوند او را از آتش نجات داد. ابراهيم(ع) مىخواست كه اگر خدا بخواهد در مصر بماند. كمكم مردم را نرم كرد، مال او افزون و نامش شهرۀ مردم شده بود، اما مردم به او حسادت بردند و شروع به آزار و اذيت او كردند. ابراهيم(ع) به ناچار تصميم گرفت از مصر كوچ كند و به سوى سرزمين مقدس فلسطين برود كه پيش از آن، وطن او و مدتى در آنجا زندگى كرده بود. از اين رو، همراه ساره و هاجر - كنيزى كه ملك مصر به او داده بود - از مصر خارج شد.
ازدواج ابراهيم(ع) و هاجر
ساره نازا بود و فرزندى نداشت و از اينكه مىديد ابراهيم نسلى ندارد، بسيار ناراحت بود. ساره كه ديگر پير شده بود، از ابراهيم(ع) خواست تا با كنيزش هاجر كه زنى نيكو سرشت بود، ازدواج كند تا هاجر براى آنها كودكى بياورد كه زندگى آنها را رونق بخشد. بدين ترتيب، موضوع را با هاجر در ميان گذاشت. هاجر پذيرفت كه با ابراهيم(ع) ازدواج كند. هاجر پس از مدتى براى ابراهيم پسرى به دنيا آورد كه نام او را اسماعيل نهاد و چشم ابراهيم به ديدن اسماعيل روشن شد. هاجر سعى مىكرد كه شادىاش را با ساره تقسيم كند، اما حسادت بر قلب ساره چيره شد و از ابراهيم خواست تا هاجر و