112ابراهيم به كارى تن دهد كه پس از آن، متأثر شود. پس ابراهيم گفت: «او خواهر من است». ملك مطمئن شد كه ابراهيم همسر ساره نيست و ساره شوهر ندارد. ابراهيم(ع) به طرف ساره برگشت و آنچه گذشته بود را به اطلاع او رساند و از او قول گرفت كه چيزى غير از آنچه ابراهيم گفته را بر زبان نياورد. سپس او را به خداوند سپرد، زيرا مىدانست كه خداوند او را حفظ خواهد كرد.
ملك دستور داد كه او را به قصر بياورند و او را به طرف تخت هدايت كنند. ساره را به داخل قصر آوردند، در حالى كه لباسهاى فاخرى به او پوشانده بودند، ولى ساره به اين زينتآلات و نيز، نعمتهايى كه در اطرافش بود، بىتوجه بود و مال و ثروت سلطان را نمىديد و به چيزى جز وفادارى به همسرش و دين او نمىانديشيد. بااندوه در گوشهاى نشست. ملك به او نگاه مىكرد، اما او عشق را در نگاه ملك ناديده مىگرفت. ملك مىخواست كه اندوه را از او دور كند و وحشت را از او بزدايد. پس به طرف ساره رفت، دستش را به طرف او دراز كرد و بازوى او را گرفت و گفت: «از خداى تو مىخواهم كه از من درگذرد. من چيزى غير از نزديكى به تو نمىخواهم».
ساره بازويش را از دست ملك درآورد و رويش را از او برگرداند. ملك بار ديگر بازوى او را گرفت و او را به طرف خود كشيد، اما ساره به سرعت خود را عقب كشيد، ملك دانست كه او بسيار زن پرهيزگارى است و امكان ندارد كه با اين نيت به او دست يابد. زيرا