257و در آيۀ 158 از همين سوره مىخوانيم:
فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ ... . 1حال پيامبر در چنين شرايطى متوجّه عفو و تأثّر و تأسّف از انحطاط فكرى قريش بوده است و نه انتقام. مسلم در «صحيح» از شقيق و او از عبداللّٰه ياد مىآورد كه او وقتى توسّط قريشىها زخمى شد، همانطور كه چهرۀ خود را از خون پاك مىكرد، مىگفت:
رب اغفر لقومي فانهم لا يعلمون . 2و نووى ذيل اين حديث در واقعۀ احد نظر مىدهد:
فيه ما كانوا عليه صلوات اللّٰه و سلامه عليهم من الحلم و التصبر و العفو و الشفقة على قومهم و دعائهم لهم بالهداية و الغفران و عذرهم في جنايتهم على أنفسهم بأنهم لايعلمون. 3اوصاف و حالاتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جملات نقل شده است،بسيار عجيب است و اساساً چگونه ميسّر است؟ چطور مىتوان چنين واقعۀ مهمّ تاريخى را گفت و نگاشت؟ مسأله نه جنگ است و نه صلح. مسأله وجود انسانى است كه يك بعد از او در ميدان نبرد گرفتار خصم ستمگر است و با تأثّر و حزن بر اجساد مىگذرد؛ گريه مىكند و از مُثلهشدن يارانش - به خصوص حمزه - به شگفت مىآيد و بر آن همه قساوتها آه مىكشد و وعدۀ انتقام مىدهد؛ ولى در همان ميدان، ميان همۀ كشتگان و در حالى كه