157شود، چاك داد و هنگامى كه برخاست پيراهن چاك خورده پشت زن را به نمايش گذارد و جوانان خنديدند و گفتند: تو ما را از ديدن روى خود منع كردى ولى ما پشت ترا ديديم.
زن از خاندان عامر، كمك خواست و داد و فرياد كرد، مردم به كمك شتافتند ولى وقتى ديدند مسألۀ مهمى روى نداده است، بازگشتند. و گفته شده است كه يكى از مردان خاندان غِفار بن خليل بن حمزه كه به او ابومعشر مىگفتند و عارف و زاهد بود در بازار عكاظ نشست و پاهاى خود را دراز كرد و گفت: من مدركة بن خندف هستم و به خدا سوگند كه از همۀ عرب برتر و گرامىترم و هر كس مدعى آن است كه بزرگوارتر از من است [ جرأت كند] و پايم را با شمشير بزند. مردى از قيس با شمشير، زخم كوچكى بر پاى او وارد كرد و مردم در پى آن، ازدحام كردند و چيزى نمانده بود كه با يكديگر درگير شوند. مىگويد: پس از آن مردم عقب نشستند و متوجه شدند كه مسألۀ مهمى روى نداده است. همه اين سخنان را دربارۀ روز «فجار» مىگويند و خدا بهتر مىداند كه در اين روز، چه اتفاقى افتاده است. عبدالملك گويد كه زياد از ابناسحاق چنين نقل كرده است: يكى از شعرا در اين باره شعرى سروده كه در آن شعر، روز عكاظ و آنچه بر سر خاندان كنانه و [ شمشير] زدن بر پاى ابومعشر آمده ذكر شده است:
عمرك اللّٰه سائلى أىَّ قوم
زياد در اين حديث خود مىگويد: ابناسحاق گفت كه امية بن اشكر در پاسخ، شعرى سروده است.
حبشىها و همپيمانى ايشان با قريش
زبير بن بكار در كتاب خود «النسب» مطالبى دربارۀ حبشىها و همپيمانى ايشان با