240
حَكَمْ أنا أجْرِيْه» و واقعاً هر چه حقير حكم مىكرد، فورى به همان قسم اجرا مىكرد و حكايت تفنگ را هم كه در اين كتاب نوشتهام، مطالعه كنندگان البته ديدهاند.
رييس پسته 1
در«سمنان»منصور نظام رئيس پستۀ انجا را ملاقات كردم، آدم خوبى بود.
مدرسهاى در«سمنان»به طرز جديد بانى شده، چهل نفر طفل را مىپذيرد و خوب تربيتى داده. عصرى حقير را دعوت به مدرسه كرده، رفتم امتحان داد، خيلى خوب ترقى كردهاند، قالى بافى هم ساخته، روزى دو ساعت هم پنج نفر از اطفال قالى بافى ياد مىگيرند. خداوند امثال اين اشخاص را ان شاء اللّٰه در مملكت زياد كند و به آنها وسعت و بركت بدهد، خيلى از حكومت آنجا شكوه داشت.
در«سمنان»«شيخ مرتضى»پسر«جناب حاجى شيخ عبدالحسين»را ملاقات كردم كه با اهل و عيال خود به«كربلا»مىرفت، دو روز با هم بوديم و با هم حمّام رفتيم، از حمّام كه درآمديم هنداونه خورديم، عصرى نوبه كرد. صبح روز ديگر ديدم از دهان او خون مىآيد و آثار يرقان در او ظاهر است، به عين مثل ناخوشى حقير بود. اما يرقان حقير در دهم بروز كرد و اين در دوم است. خداوند به او رحم كند.
روز دوازدهم را در«سمنان»بوديم، شب سيزدهم از«سمنان»حركت كرده،«شيخ مرتضى»به طرف«طهران»و حقير به طرف«خراسان»رهسپار شديم، خيلى به او سفارش كردم كه از خود مواظبت كند. روز ديگر كه آمدم«آهوان»حقير هم نوبه حقيقى كردم. روز بعد«امير آباد»و روز بعد آمدم«دامغان».
دامغان
در«دامغان»باغى گرفته و چادر زديم، نزديك غروب نوبۀ سختى كردم، شب را توقف كردم، اهل قافله هم براى خاطر حقير توقف كردند. فردا را دوايى خورده و تنقيه كرده، گنه گنه خوب همراه داشتم خوردم. بحمداللّٰه نوبه نيامد.