241
شاهرود
در«شاهرود»هم روز توقف، مسهلى خوردم، بحمداللّٰه احوالم خوب شد. نواب والا«منتصرالملك»هم كه از«طهران»همراه هم بوديم، در«دامغان»و«شاهرود»احولپرسى آمدند. از«شاهرود»عصرى حركت كرده، آمديم«خيرآباد»تا يك ساعت از شب گذشته در«خيرآباد»بوديم. از آنجا آمديم«ميامى»، منزل بسيار خوبى«حاجى سيد رضا»نامى ساخته است منزل كرديم، خيلى بحمداللّٰه خوش گذشت و از اينجا هر روز منتظر بچهها و درشكه هستم. تا اينكه روز بيست و سيم در«مهر»صبحى كه وارد شديم قريب به«مهر»ديدم درشكه حقير، با«هادى خان درشكهچى»و اسب سفيد عربى را يدك بستهاند، از دور نمايان شد. اخوى«ميرزا فضل اللّٰه»و فرزندان:«ميرزا علينقى»و«ميرزا عليرضا»با ده پانزده نفر از نوكران شخصى و«حاجى غلامحسين»صاحب كار املاك«نيشابور»و«اسداللّٰه خان»پسر«حاجى يوسف خان»كدخداى«نوغان»آمدهاند استقبال. از ديدار همه خوشنود شدم. خداوند را بر سلامت آنها و خود شكر گفتم.
الحمدللّٰه على السلامه.
سبزوار
شب ديگر در«ربود»و روز ديگر به«سبزوار»وارد شديم. لدى الورود«جناب حاجى ميرزا على»پسر«مرحوم حاجى ميرزا آقا بابا»آمدند منزل ما كه در حيات مقبره «مرحوم حاجى ملاهادى حكيم سبزوراى»، كه مستغنى از توصيف است بودند آمدند و خيلى گله داشت از اينكه چرا اطلاع ندادهام؟ و چرا منزل ايشان نرفتهام؟ خيلى اصرار كردند كه بروم منزل، قبول نكردم. بالاخره مال و تعارفات فرستاده، عصرى هم رفتم حمام منزل ايشان، غروبى هم ساير آقايان ديدن آمدند و تعارف فرستادند و مهمانى كردند، اما نتوانستم هيچ جا بروم مگر منزل«جناب حاجى ميرزا على»و منزل«آقاى ميرزا رحيم»و از آنجا حركت كرده، فردا را آمديم«زعفرانى».
در زعفرانى«حاجى حسين سردهى»و جمعى از«نيشابور»استقبال آمده و برّه و جوجه و تعارفات ديگر آوردند. فرداى آن روز را آمديم به«شوراب»، در«شوراب»،