239دولت است، آقايان ديگر برادران ايشان را كه رفقاى قديمى بودند ديده و ديدارى تازه كرده از ملاقاتشان مسرور شدم.
روز غرّه شهر رجب المرجّب، عود به«حضرت عبدالعظيم»كرده، دو شب توقف كرده روز سيم حركت كرده، رو به«خراسان»رهسپار شديم. از«ايوان كى» 1 تلگرافى كرده حركت خود را خبر داده، درشكه و مالهاى خود را به«مزينان»خواستم.
ورود به سمنان
روز دهم وارد«سمنان»شدم، شب ورود به«سمنان»يك نفر از اهل قافله، پيرمردى از قاطر افتاده بود و روز ورود مرحوم شد. حكومت«سمنان»كه«مرتضى خان»پسر «ميرزا حسن»كه وقتى فراش باشى«ميرزا عبدالوهاب خان شيرازى»«آصف الدوله»بود و حالا«مستشارالممالك»لقب دارد، بهانه به دست آورده اول مكّارىها را خواسته، چوب زده و جريمه گرفته و بعد از آن زن بيچاره«متوفى»را خواسته، مبلغى جريمه گرفت و بعد از آن به اهالى قافله دراز شد، يكى را گفت: تو قاطر او را رماندهاى!
يكى راگفت: چرا گذاشتى زمين بخورد؟ مبلغى از مردم گرفت.«حاجى ميرزا اسد اللّٰه خان»را فرستادم، احوالپرسى كرده توسط 2 اهل قافله را كردم، جواب درستى نداده بود.
درختى كه تلخ است او را سرشت
حقيقتاً«عبدالرحمن پاشاى سنى شامى»، به مراتب بر اين شيعى نانجيب ترجيح دارد!! از وقتى كه با حقير آشنا شد، هر توسط كردم پذيرفت و ابداً در ميان حاج ايرانى محاكمه نكرد.
هر كس رفت پيش او گفت: «رُوْحْ الَى السَّيِّد، هُوَ مِنْ كِبارْ مَمْلَكَتْكُمْ، كُلْ ما هُو