235برده بودم و از«كربلا»جلوتر از ما آمده بود و سه روز بيش در«كربلا»نمانده بود آمد. چند هندوانه هم تعارف آورده بود، سه شب در«قم»توقف كرده، شب چهارم اول غروب حركت كرده، منزل شكسته آمديم«على آباد».
على آباد
صبح كه نماز خواندم از كجاوه بيرون آمده، سوار اسب شدم، هواى كنار درياچۀ «قم»خيلى بد بود و سه چهار ساعت هم سوارى كرده، سه از دسته گذشته رسيديم به «علىآباد». هوا گرم بود، پاهاى خود را در ميان آب نهر گذارده و قدرى آب به سر و صورت خود زده، چايى و قليان صرف شد.
شخصى قزوينى كه اهل علم بود و«حاجى آخوند»او را مىگفتند، آمد نزد حقير.
چايى خورده، قليان كشيد و در بين صحبتها گفت كه: در اين سفر همه ناخوش شديم، مگر شما. هنوز نشسته بود كه نوبه آمد و رفتم ميان اطاق افتاده نوبه كردم!! شب يك ساعت از شب گذشته حالم بهتر شد و عرق كرده سبكتر شدم. ساعت سه راه افتاديم.
شب را باد و باران كمى باريد، آمديم«حسن آباد»، در«حسن آباد»تنقيه كرده، تب و نوبه آمد، اما سبكتر از شب قبل.
ساعت چهار از«حسن آباد»حركت كرده، امروز ديگر تب فى الجمله باقى بود، شب را هم باران شديدى و باد زيادى آمد.
حضرت عبدالعظيم
روز پنجشنبه غرۀ شهر«جمادى الثانيه»، دو از آفتاب گذشته وارد«حضرت عبدالعظيم»شدم.«حاجى ميرزا اسداللّٰه»را ساعتى جلوتر فرستادم كه معلوم كند«جناب اعتماد التوليه»، كه از«كاظمين»نوشته بودم منزلى براى ما تهيه كند در كجا منزل معين كرده؟«ميرزا اسداللّٰه»قريب به دروازه مراجعت كرد، معلوم شد كه«اعتماد التوليه»خود به «طهران»رفته، ولى«آقا ميرزا آقا»پسرشان گفتهاند: منزل خود را معين كردهايم. رفتيم آنجا پياده شديم. فورى فرستادند«ميرزا محمد خان»نامى دكتر كه برادر«ميرزا حسين خان