236معتمد الاطبا»و حكيم باشى آستان مقدس رضوى است آوردند، او هم دواى مختصر و تنقيهاى نسخه داد، ولى تب طرف عصر اشتداد كرد و فردا صبح كه جمعه بود،«جناب اعتماد التوليه»از شهر آمدهاند و اصرارى از ايشان كه ما مهمان باشيم. آخر به معاذيرى زياد منزلى وصل به منزل ايشان كرايه كرده قرار شد، اندرون آنجا باشند و بيرونى هم بيرونى ايشان باشد.
طبيب ناپخته
جناب دكتر«نمك فرنگى»و«گنه گنه» 1 تجويز كردند: هر قدر از خوردن نمك و گنه گنه انكار كردم، مثمر نشد و گول برادرى او را با«معتمد الاطبا»خورده بحرف كردم. نمك [ فايده] نكرد و گنه گنه التهاب را زياد كرد و احوالم خيلى بد شد.
طبيب را عوض كردم، دانستم كه خبط 2 كرده، بلكه از طبابت بىربط است. زيرا فردا آمده بود و اصرار داشت كه ترشى بدهد! ديگر به حرف او نكردم.
«ميرزا عطاء اللّٰه»نامى طبيب، با«ميرزا محمد حكيم باشى»فرستادم آمدند و به مشاوره مشغول معالجه شدند و الحق خوب معالجه كردند. به خصوص«ميرزا عطاء اللّٰه» كه خيلى خوب طبيب حاذق است، اگر چه«ميرزا محمد»هم خوب است،«جناب اعتماد التوليه»هم آنچه لازمه پرستارى بود، خود و وُلدانشان 3 به جاى آوردند.
«جناب معتمد التوليه»هم برادر ايشان كه حقيقتاً آقا طبع و آدم بسيار خوبى است، در حقيقت همۀ خانوادۀ آنها كمال مهربانى و محبت را كردند. روز نهم مرض«يرقان»و روز دوازدهم«حصبه»بروز كرد، از بركت«ائمه اطهار»و توجه امامزادۀ واجب التعظيم «حضرت عبدالعظيم»و پرستارى جنابان«معتمد»و«اعتماد»و طبابت«ميرزا عطاء اللّٰه»، بحمداللّٰه روز پانزدهم عرق صحت آمد و به حال آمدم.