202خواندم. خيلى تعجب كرد و گفت: آيا اين كتاب الان هست؟ گفتم: ديروز ديدهام، همراه حقير تا در منزل آمد تا قلم و مركب حاضر كرده، اسم كتاب را نوشته به او دادم، رفت و گفت: اگر چنين است يقيناً حق با شيعه است.
سرقت باز شكارى
روز ديگر حركت كرديم و او را ملاقات نكردم. مدير«قريتين»شش نفر عسكر همراه كرد، و كاغذى نوشته به آنها داده بود كه هر وقت فلانى شما را مرخص كرد برگرديد، و نوشته رضايت هم از او بگيريد، وقت حركت در بيرون ده، ارّابهچى ما آمد كه از دو قلاده باز شكارى كه همراه داشته است، يكى را در حين حركت دزديدهاند، و خيلى غصه و افسوس مىخورد و گريه مىكرد. حقيقتاً يك جفت باز خيلى خوب بود. حقير به حمايت يكى از عسكرها براى مدير پيغام دادم، عسكر بعد از نيم ساعت آمد كه هر چه تفحص 1 كرديم پيدا نشد، ناچار حركت كرديم اول دسته حركت كرديم. سه به غروب مانده رسيديم به نقطه«عسكريه»اى كه عسكر خانه مختصرى و چاه بسيار عميقى داشت، در اين بيابان بين«قريتين»و«تدمر»آثار نهر عظيمى كه به قدر دو فرسخ تا از كنار او مىگذشتيم ديده شد، كه با آهك و سنگ ساخته بودند، به عرض چهار ذرع، و اين همان نهرى است كه«وليد بن عبدالملك»در زمان خلافت خود، از«فرات»به«شام»آورد، در تفاصيل آن در تواريخ مسطور است.
هوا هم خيلى سرد بود و باد شديدى مىوزيد. اول غروب يك نفر پياده از«قريتين» رسيد، مدير بازى را جسته و به دست يك نفر فرستاده بود نزد حقير، و خيلى هم سلام فرستاده بود، انعامى به آورنده داده از مدير تشكر كرديم، سربازها آمده از حقير مرخصى خواستند، چون راه مخوف 2 بود، و اين سربازخانه هم سه نفر سرباز بيش نداشت، و مىگفت بيش از يك نفر همراه شما نمىشود بيايد، دو نفر از شش نفر را مرخص كرده،