201مدير گفت: شما را كارى شده است، اگر چنين است مسلمان شويد.
جواب داد كه هر كس دين خود را خيلى دوست دارد و به اين زودى نمىشود دست بكشد. حقير و مدير هم خنده كرديم و او را به حال خود گذاشتيم دوباره همان جا به همان شكل نشست و تا حقير سوار شدم، از همان نقطه حركت نكرد و فكر مىكرد. به قسمى كه وقت سوارى خداحافظى هم نكرد و ملتفت وداع هم نشد، و با كمال معقوليتى كه داشت، احتمال مىرود كه خداوند او را هدايت كند.
مباحثههاى مذهبى
در اين سفر حقير خيلى دچار 1 مباحثه مذهبى مىشوم، از آن جمله مباحثه با «حسن»نام، سرباز شامى بود كه او را در شمن دفر«معان»تا«شام»ملاقات كرده بودم و شرح او را نوشتهام.
روزى عصر در«شام»در خيابان كنار رودخانه راه مىرفتم، به او رسيدم، بعد از سلام و عليك، به مرافقت حقير مراجعت كرد، در كنار رودخانه نشستيم، باز مباحثه سر گرفت، قدرى در تفضيل حضرت امام بر حق«على بن ابيطالب»- سلام اللّٰه عليه - حرف شد كمكم كشيد به اين كه شبههاى در فضل و صدق و حلم حضرت ولايت مترتبت، و شجاعت و سخاوت آن بزرگوار نيست.
«حسن»گفت: تمكين كردن از خلافت آنها كه«حضرت امير»كردند، دليل حقانيت آنها است.
گفتم: تمكين به رضا نبود و آن بزرگوار مجبور به تمكين بود. دليل خواست، گفتم:
شما تصديق بر صدق«حضرت على بن ابى طالب»كرديد جواب گفت: شبهه نيست.
گفتم: در«مسجد اموى»در كتاب فروشى، كتابى موجود است چاپ مصر، اسم آن كتاب نهج البلاغه است. يكى هم از«علماى مصر»او را شرح كرده، در آن كتاب اين تفصيل را خود«حضرت على ابن ابيطالب»فرموده است و آن وقت«خطبه شقشقيه»را