121مدّاحان مشغول شدم. آخر شب بود و خلوت و من آرامآرام كنار قبر امّالبنين عليها السلام آمدم و به آن خانم متوسّل شدم. سرم را بر نردههاى بقيع گذاشته گريه مىكردم. بعد از ربع ساعتى به طرف قبر پيامبر صلى الله عليه و آله برگشتم و پاى ديوار نشستم و به درد و ناراحتى خود بسيار گريستم. گفتم يا رسول اللّٰه، خوب مىدانى كه من براى خدمت به زائران شما آمدهام حال چگونه مىپسنديد كه يك بيمارى سخت از مدينه سوغاتى ببرم.
خلاصه بعد از ساعتى از جا برخاستم و به طرف منزل رفتم. همان شب در عالم خواب ديدم كه روضۀ امام حسين عليه السلام را مىخوانم و مستعمين زيادى گريه مىكنند و خودم نيز زياد گريه مىكردم. با صداى اذان از خواب بيدار شدم. وضو گرفتم و نماز خواندم و دوباره خوابيدم. ساعت8 از خواب بيدار شدم و پس از صبحانه به اتفاق حاج آقاى روحانى كه در خدمت ايشان بودم به بعثۀ رهبرى (فندق الدخيل) رفتيم و از آنجا به حرم و بعد از نماز ظهر از حرم به منزل آمديم. وقتى به خانه رسيديم، متوجّه شدم كه امروز هيچ دردى احساس نكردهام، گرچه راه زيادى را پيمودهام. خداوند را شاهد