122افق را ابرى متراكم گرفته و ماه در آسمان نمىدرخشيد، بيابان شرقى را هوايى تيره و راكد و سنگين پرساخته و گويى در نظر قافلۀ محزون، كه راهى دراز پيموده است منجمد شد و سراسر وادى را وحشتى فرا گرفته بود.
سپس منظره تغيير يافت...
در همان لحظه كه سيده زينب قدم به خاك مصر گذاشت هلال شعبان سال 61 نيز طلوع كرد. در روشنايى ماه معلوم شد گروهى از مردم مصر قافله را استقبال كردهاند. اينان تا نزديك قريۀ (بلبيس) در ركاب مسافرين بودند و در آنجا عدۀ ديگرى كه از پايتخت آمده بودند به ايشان ملحق شد.
اين عده مركب از مسلمة بن مخلد انصارى امير مصر و گروهى از علما و اعيان مملكت بود كه براى زيارت دختر زهرا و خواهر امام شهيد آمده بودند.
چون چشم ايشان به زينب افتاد به گريه افتادند. و او را در ميان گرفتند تا به پايتخت رسيد.
مسلمة بن مخلد وى را به خانه برد و زينب نزديك يك سال در آنجا اقامت گزيد و در اين مدت جز با زنان پارسا و از جان گذشته ملاقات نكرد.
سپس گردش به پايان رسيد.
سيده زينب، شامِ روزِ يكشنبۀ چهار دهم رجب سال 22 (به اشهر اقوال) زندگى را بدرود گفت و ديدههايى را كه قتلگاه كربلا را ديده بود به